تبليغاتX
مجاهد تروریست آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بياموزد

مجاهد تروریست

بسم الله الرحمن الرحيم  از این به بعد تو منادی جهاد در خدمتتونيم. ايشالله كه شما هم با من باشين.

يا علي

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

ایاه! 

من اومدم!  من زندم!  من هنوز نترکیدم!

فعلآ این شعر رو داشته باشین تا پنج شنبه نصف شب!

 

و نخل‌ها كه سحر سر به آسمان دادند
صلات ظهر كه شد، ايستاده جان دادند
صلات ظهر درختان اقامه مي‌بستند
كه روح و راحت خود را به باغبان دادند
چه نخل‌ها كه به انگشت‌هاي نامعلوم
جهان گم‌شده‌اي را به ما نشان دادند
 كنار نعش افق‌ ناله‌هاي نيزاران
غروب بود و چه حالي به كاروان دادند
مسافران غريبي كه دير مي‌رفتند
به كاروان نرسيدند تشنه جان دادند
همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
به سرزمين شما هفت آسمان دادند
(به سرزمين شما آه سرزميني كه
غريب و دوست بدان زخم و استخوان دادند
غريبه‌ها كه فقط شكل ميزبان بودند
به زائران رطب، خنجر و سنان دادند
براي هر كه مسافر براي هر كه رسيد
سگان كوفه دويدند، دم تكان دادند
وقيح بود ولي عابران نامربوط
به جاي چشم، شما را دو تكه نان دادند)
همين مشاهد مظلوم در ديار غريب
به سرزمين شما هفت آسمان دادند
به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
به خستگان سفر توشه و توان دادند
به احترام شكفتن، جوانه روياندن
به نخل‌هاي كهن فرصتي جوان دادند
اگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتند
به سرزمين عطش، صبح و سايبان دادند
به رغم آنچه به حلق بريده‌اي نرسيد
چه جامها كه به مردان اين جهان دادند
شبيه رود اگر آبروي اين خاكند
شبيه چشمه به هرخطه‌اي روان دادند
خداي من چه بهار شگفت‌انگيزي
به بوستان غزل‌خيز عاشقان دادند
چقدر بوي تو پيچيد و باد مي‌آيد
چقدر بوي تو ر ا ياس و ارغوان دادند
«زبان خامه ندارد سر بيان فراق»
زبان خام مرا جرأت بيان دادند

  سید اکبر ميرجعفري

از پنج شنبه این جانبان مجددآ می ترکانند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

صلی الله علی الباکین علی الحسین (ع)

سید جواد ذاکر داره به اربابش می رسه... دعا کنین یه مدت دیگه پیش ما باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

ترديدي نيست كه پيامبر خدا(ص) در مقايسه با بسياري از انبياي سلف كه تاريخ زندگي آنها رامي‌دانيم، پيامبري موفق و صاحب عزم و اراده بوده است. اين موفقيت، در پيروزي اسلام در عرصه جزيرةالعرب خود را نشان داد و چندان نيرومند بود كه اندكي بعد، عرصه بزرگي از صحنه جغرافياي متمدن آن روز را هم فرا گرفت.
با اين همه، محمد(ص) پيش از رحلت، چندين نگراني داشت؛ نگراني هايي كه هر كدام به مشكل خاصي باز مي‌گشت و آن حضرت را در غم و اندوهي عميق فرو مي‌برد. نگراني هاي آن حضرت را دردوماهه آخر زندگي حضرت ميتوان به چند گروه تقسيم كرد:


1. نگراني انجام رسالت
اين نگراني را بايد از اين زاويه نگريست كه مردم چه ديدگاهي در‌باره انجام رسالت توسط آن حضرت داشتند؟ آيا تصورشان بر اين بود كه پيامبر(ص) در انجام رسالت الهي خويش سنگ تمام را گذاشته يا آن كه در اين باره كوتاهي كرده است؟ پرسش پيامبر(ص) از مردم، در يكي از آخرين صبحتهاي خود در اينباره، نشانگر نكته ديگري هم هست و آن اين كه اگر مردم مي‌پذيرند كه او در انجام آنچه بايد بگويد، كوتاهي نكرده، زان پس بايد همه كوتاهي‌ها و نافرماني‌ها را از سوي خود بدانند و آن را متوجه پيامبر(ص)نكنند. اين اتمام حجتي بود به مردم براي اين‌كه همه گفتني ها گفته شده و احكام و فرامين الهي ابلاغ شده است.
جابر بن عبدالله انصاري مي‌گويد: وقتي سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئيل فرمود: در وجودمنداي مرگ مي‌آيد. جبرئيل گفت: و لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُولي و لَسَوْفَ يُعْطيكَ ربّك فَتَرْضَي (ضحي: 4،5). در اين وقت رسول خدا(ص) به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند. همه مهاجر و انصار اجتماع كردند. آن حضرت خطبه‌اي خواند كه دل‌ها را لرزاند و اشك مردم را جاري كرد. در ضمن آن فرمود: من چگونه پيامبري بودم؟
مردم گفتند: خداوند بهترين پاداش پيامبري را به تو دهاد. تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودي، رسالت الهي خود را ادا كردي و وحي او را ابلاغ نمودي و ما را با حكمت و موعظه نيكو به راه خدا دعوت كردي. خداوند بهترين پاداشي كه به پيامبري مي‌دهد، به تو بدهد.
اين اعتراف مهمي‌براي رفع اين نگراني حضرت بود.


2. نگراني در اين كه كسي تصور نكند حقي بر او دارد
دومين نگراني آن حضرت اين بود كه مبادا كسي از ميان مردم، به خاطر مسائلي كه پيش آمده، تصورش بر اين باشد كه حقي بر پيغمبر داشته است؟ حضرت نگران آن نبود كه ستمي‌در حق كسي روا داشته است، چرا كه اين با مقام نبوت آن حضرت سازگار نمي‌نمود. آن حضرت نگران آن بود كه نكند كسي چنين گماني داشته باشد و به خاطر برخوردي در گذشته، چنين مطلبي به ذهنش خطور كرده باشد. اين نشان مي‌دهد كه آن حضرت ملاحظه افكار عمومي‌را مي‌كرده و بر آن بوده است تا در آخرين روزهاي عمر خويش، ذهن همه مردم حاضر در مدينه را نسبت به خود، تطهير كند.
به دنبال همان روايتي كه گذشت و جابر نقل كرده، آمده است كه حضرت خطاب به مردم فرمود: شما را به خداي سوگند مي‌دهم، هركس از ناحيه من بر او ظلمي‌شده، برخيزد و تقاص كند. هيچ‌كس برنخاست. حضرت دوباره فرمود. باز كسي برنخاست. مرتبه سوم حضرت آنها را سوگند داد.
در اين وقت پيري «عكاشه» نام از ميان جمعيت برخاست، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسيد و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد. اگر نبود كه يكي بعد از ديگري سوگند دادي من از جاي برنمي‌خاستم. روزي من و تو در جنگي بوديم. وقتي خداوند پيروزمان كرد و پيامبرش را ياري داد، خواستي بازگردي. دراين وقت شترت در كنار شتر من قرار گرفت. من از شترم پياده شدم تا نزد تو آيم و رانت را ببوسم. شما شلاق را بلند كرديد كه بر پايم اصابت كرد. نمي‌دانم از روي عمد بود يا خواستي بر شترت بزني! حضرت فرمود: اين عكاشه! به خدا پناه مي‌برم از اين‌كه از روي عمد چنين كرده باشم. آنگاه بلال را صدا زدند و فرمودند: به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بياور. بلال در حالي كه دستش را روي سر گذاشته و از مسجد بيرون مي‌رفت، مي‌گفت: اين رسول خداست كه مي‌خواهد از نفسش تقاص كند. آنگاه در خانه فاطمه را زد و شلاق را خواست. فاطمه فرمود: پدرم امروز به شلاق چه كار دارد، امروز كه روز حج و... نيست. بلال گفت: از كار پدرت خبر نداري. او مي‌خواهد با دين و دنيا وداع كند و اكنون بر آن است تا از نفس خويش تقاص كشد. فاطمه گفت: اي بلال! چه كسي مي‌خواهد از پدرم انتقام گيرد؟ بلال! حسن و حسين را بردار و آنها را نزد آن مرد ببر تا از آنها انتقام گيرد و اجازه نده از رسول انتقام گيرد. بلال به مسجد درآمد و شلاق را به عكاشه داد... . در اين وقت حسن و حسين برخاستند و گفتند: اي عكاشه! مي‌داني كه ما سبط رسول خدا هستيم و قصاص ما مانند قصاص رسول خداست. حضرت رو به آنها كرده فرمودند: اي نورچشمانم بنشينيد. بعد روي به پيرمرد كردند و فرمودند: بزن. عكاشه گفت: اما وقتي شما زديد، لباس من بالا بود.حضرت لباس خود را بالا گرفتند. در اين وقت فرياد همه مسلمانان به آسمان رفت. عكاشه كه شاهد بدن سفيد پيامبر بود، نتوانست خود را نگاه دارد، خود را به شكم حضرت چسبانيد و شروع به بوسه زدن كرد و گفت: پدر و مادرم فداي شما باد، چه كسي مي‌تواند شما را قصاص كند. حضرت فرمودند: نه، يا مي‌زني يا عفو مي‌كني. او گفت: به اميد بخشش خدا در قيامت عفو كردم. حضرت فرمودند: هر كس مي‌خواهد رفيق مرا در بهشت ببيند، به اين پير بنگرد. مردم برخاستند و پيشاني عكاشه را بوسيدند و گفتند: مرحبا بر تو كه به بالاترين درجات كه همانا رفاقت با پيامبر است رسيدي (التذكرة الحمدونيه، تصحيح احسان عباس، ج9، صص 153 ـ 154).



3. نگراني مسأله جانشيني
اين نگراني سوم و شايد از همه مهمتر بود. آن حضرت پس از بيست و سه سال تلاش، انتظار آن را داشت تا ثمره كارش باقي بماند و اسلام جاودانه شود. هيچ كس نميتواند باور كند كه پيامبر(ص) چنين نگراني را نداشته و اين مسأله را به طور كامل مورد غفلت قرار داده است! حتي اگر قرار بود مردم براي آن تصميم بگيرند، لازم بود تا در اين باره مكانيسمي‌از سوي پيامبر(ص) پيشنهاد شود. در حالي كه برادران اهل سنت مدعي آن هستند كه پيامبر(ص) هيچ مطلبي در اين باره ابراز نكرده است. و اين ادعاي شگفتي است!
اين ادعا نه تنها جنبه عقلايي ندارد، بلكه برخلاف نصوص تاريخي فراوان است. اولا همه آگاهند كه حضرت در غدير خم، علي بن ابي طالب (ع) را به جانشيني خود منصوب كرد. ممكن است ديگران دردلالت حديث ولايت ترديد كنند، اما در صدور اين حديث، جز كسي كه مشكل دماغي و عقلي دارد، ترديد نخواهد كرد.
پيامبر(ص) كه همچنان نگران اين امر بود، در آخرين پنجشنبه عمر خويش، همان طور كه درصحيح بخاري و ديگر آثار حديثي و تاريخي آمده، از اصحابش درخواست كرد تا كاغذ و دواتي بياورند تاچيزي نوشته شود كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند. اين نگراني، بعد از آن كه همه اجزاء دين ابلاغ شده بود، در باره چه مطلبي مي‌توانست باشد؟ چه چيزي بايد نوشته ميشد كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند؟
به هر روي، اين هم يك نگراني ديگر بود كه حضرت داشت؛ براي رفع آن تلاش هم كرد، و صريح وغير صريح مردم را به امام علي و اهل بيت ارجاع داد، اما اوضاع و احوال مدينه بسيار پيچيده بود و چنين نبود كه همه آنچه را كه حضرت مي‌گويد، اطرافيان بپذيرند و قبول كنند. البته در اين باره شواهد فراوان است.
بسياري از تحليلگران بر اساس متون تاريخي موجود بر آن هستند كه حضرت براي رفع اين نگراني، بحث اعزام سپاهي از مهاجر و انصار را به سوي شام و به فرماندهي يك جوان هيجده ساله با نام اسامه بن زيد مطرح كرد. پيامبر در برابر دو نگراني، يكي بحث جانشيني و ديگري خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار در وقت رحلت، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن اين بود، بزرگاني كه ممكن است منشأ دشواري براي رهبري آينده شوند، از مدينه به سوي شام بفرستد تا در اينجا كار به آرامي‌ پيش برود.
اين البته ريسك بزرگي بود، زيرا خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار خود نگراني ديگري را پديد مي‌آورد. با اين حال، اصرارهاي آن حضرت در اين لحظات حساس، براي اعزام اين سپاه و دور شدن آنان از مدينه، چه دليلي مي‌توانست داشته باشد؟
يك شاهد ديگر هم وجود دارد و آن نگراني هاي متقابل مخالفان بود كه حاضر به اجراي اين فرمان نشدند و مرتبا ميان خود گوشزد مي‌كردند كه در اين وقت حساس، نمي‌بايست مدينه را ترك كنند.
به هر روي، نبايد غفلت كرد كه خداوند در سه سال آخر، در بسياري از آيات قرآن، از منافقان فراواني سخن گفته بود كه در مدينه و اطراف آن زندگي مي‌كردند. اين همه آيه در باره نفاق، در باره چه كساني ميتوانست باشد؟ آيا فقط چند نفر انگشت شمار مثل عبدالله بن ابي و...؟ آيا آنان چنين اهميتي داشتند تا در سوره بقره، منافقون، توبه و بسياري از سور ديگر قرآني درباره آنان اين قدر آيه نازل شود و رهنمود به پيامبر و ياران داده شود؟ آشكار است كه اين خطري بس مهم بوده است. بنابر اين نگراني آن حضرت نيز امري طبيعي بوده است.


4. نگراني در باره اهل بيت (ع)
در طول اين سالها، خداوند و پيامبرش هر دو سفارشهاي فراواني در باره اهل بيت كرده بودند. شايد اساسا لازم نبود اين همه سفارش هم صورت گيرد، بلكه اين وظيفه مؤمنان بود كه حداقل وظيفهاي كه درقبال انجام رسالت توسط پيامبرشان داشتند، احترام به خاندان او باشد.
اما هم پيامبر(ص) و هم نزديكان كاملا درك مي‌كردند كه روزگار سختي را در پيش دارند. فاطمه تنهادختر باقي مانده پيامبر(ص) و نورچشمان آن حضرت بود. اما يكسر در اين روزها گريه ميكرد و اين كه بايد روزگار پس از پدر را تحمل كند، اندوهناك بود و گريه ها ميكرد. در اين لحظات پاياني، حضرت كه شاهد گريه هاي سخت دخترش فاطمه بود، او را صدا كرد. ابتداي چيزي در گوشش گفت كه آن حضرت برگريه اش افزود. پس از آن مطلبي به او فرمود، كه فاطمه خنديد. وقتي در اين باره پرسش كردند، گفت: بارنخست از مرگش در اين بيماري سخن گفت و اين كه خواهد رفت، و مرتبه دوم به من گفت تو نخستين كسي از خانواده ام هستي كه به من خواهي پيوست. و اين سبب خوشحالي من شد.
در نقل‌هاي تاريخي آمده است كه در اين روزها، قريش با نگاه‌هاي خشم‌آلود به اهل بيت و خاندان پيامبر(ص) مي‌نگريستند و آنان را با اين نگاه‌ها آزار مي‌دادند. اين در حالي بود كه اهل بيت از روز نخستبه ياري پيامبر برخاستند و آخرين كسي هم كه رسول خدا(ص) در دامانش جان داد، علي‌بن‌ابي‌طالب بود، آنچنان كه بعدها خود فرمود اين حالت چنان بود كه عروج روح پيامبر را از ميان دو دستانم احساس كردم.
يك نگراني ديگر پيامبر(ص) هم در باره انصار بود. تصور اين كه قريش در اين شهر مسلط شده وانصار ظلم و ستم روا خواهند داشت، از نگرانيهاي عمده پيامبر بود. اما قريش نه تنها به اهل بيت رحم نكردند بلكه به انصار هم ستم كرده در كربلاي 61 اهل بيت پيامبر(ص) را قتل عام كردند و در سال 63خانواده‌هاي انصار را. بدين ترتيب بود كه سير حاكميت قريش نشان داد كه همه نگرانيهاي حضرت برحق بوده است.
با اين حال بايد رفت، پيامبر و غير پيامبر ندارد. رسول خدا(ص) روزهاي اخير عمر خويش كه خود رادر آستانه بازگشت مي‌ديد، بيش از پيش به بقيع سر ميزد و مرتب اين نقطه را كه برخي از اصحاب خوبش مانند عثمان بن مظعون و نيز فرزند دلبندش ابراهيم در آنجا مدفون شده بود زيارت مي‌كرد، آنجا را «دارقوم مؤمنين» مي‌خواند و به مؤمنان مدفون كه طبعا برخلاف وهابي‌ها معتقد بود صدايش را مي‌شنوند، مي‌فرمود كه به زودي به آنها خواهد پيوست. از آخرين دعاهاي آن حضرت اين بود كه : اللهم اغْفِرْ لي وارْحَمْني و اَلْحِقْني بالرّفيق. خدايا مرا ببخشاي، رحمتت را بر من فرو آر و مرا به رفيق ملحق ساز.
روزهاي پاياني سپري مي‌شد و حال پيامبر(ص) هر لحظه وخيمتر شده و تب شديدتر مي‌گشت. دراين روزهاي پاياني، تب آن حضرت به قدري زياد بود كه هر كس دست پيامبر را مي‌گرفت گرمي‌غيرمتعارف آن را احساس مي‌كرد.
با اين حال، حضرت همچنان نگران بود كه مبادا كاري از اين دنيا بر عهده وي باقي مانده باشد كه آن را به اتمام نرسانده باشد. در يكي از آخرين روزها، چند ديناري به دست حضرت رسيد. مقداري را ميان مردم تقسيم كرد. شش دينار آن باقي ماند كه آنها را به يكي از زنانش سپرد. اما خواب به چشمانش نيامد تا آن كه از وي در باره اين شش دينار پرسيد. آن زن دينارها را آورد. حضرت پنج دينار آن را ميان پنج خانوار انصاري تقسيم كرد و ازاطرافيان خواست دينار برجاي مانده را هم انفاق كنند. آنگاه فرمود: اكنون آرام شدم «الان اسْتَرَحْتُ».(طبقات الكبري، ج 2، ص 237)
يك بار نيز ديدند كه حضرت به سرعت به منزل مي‌رود؛ در باره عجله حضرت پرسيدند. حضرت فرمود: طلايي نزد من بود، نخواستم بخوابم و نزدم بماند. دستور دادم تا آن را تقسيم كردند (طبقات الكبري، ج 2، ص 238)
به آخرين سفارش پيامبر(ص) برسيم كه علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) يعني كسي كه پاياني‌ترين لحظات را دركنار حضرت سپري كرده نقل مي‌كند. امام مي‌گويد: آن حضرت در آخرين لحظات حياتش در در حالي كه سرش در دامان من بود، مرتب مي‌فرمود: الصّلاة الصّلاة (طبقات الكبري، ج 2، ص 262).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

سلام

می بینم که امروز دو شنبست و الوعده وفا

راستش موندم درباره چی بنویسم. قحطی موضوع آوردم!!! خوب پس حالا فعلآ به یه چیزی گیر می دم تا یه چیز دیگه وسطای نوشتنم به مخم بخوره.

جمعه کلی کیفور شدیم. تیممون به اضمحلال کشیده داشت می شد که این بازی نجاتمون داد! ای خاک بر سر اون کاظمیان فلان. با اون موهای قشنگش! (البته من خودمم تازگی مدل موهام همونجوریه!)

تحلیل فنی این بازی همینه که استقلال سوراخ مطلق بازی بود و یکی نیست به من بگه اینا به کجای این وبلاگ می خوره! خوب گفتم که این هفته سوژه گیرم نیومده! مجبورم به این گیر بدم دیگه!

بی خیال ... می گن که فردا چار شنبه سوریه! می گن قدیما رسم بوده بخت دخترا تو این شب باز می شده! البته و صد البته که تو دوره زمونه ما بخت اکثر دخترا بازه. شب چارشنبه سوری دیگه از شدت باز بودن جر می خوره!

بعد اگه بخوان جلوی یه سری حرکات رو تو این شب بگیرن تمام بوقا بلند می شه که آاااا ی ی ی ی . عید باستانی ما رو می خوان بترکونن!  بابا جان. اون زمان قدیما دیگه دختر مردم با دامن نمی یومد از رو آتیش بپره. به خدا اگه خود زرتشت اینا رو می دید استعفا می داد!

بسه دیگه... خوابم می آد! برم بخوابم. دعا کنین چارشنبه یه موضوع درست و حسابی گیرم بیاد وگرنه مجبورم همینجوری چرت و پرت بنویسم تا بد قولی نکرده باشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

سلام... نمی دونم چی بنویسم. از بد قولی های خودم؟ از ناسازگاری روزگار؟ از اینکه اینقدر کار یهو می ریزه رو سر آدم که وقت نمی کنه یه نیگا به وبلاگش بندازه؟ از اینکه بالاخره سیستم خریدم؟!

 وللش... امروز (امروز که نه! دیروز!) 17 اسفند بود. خوب این که یه چیز مشخصه! ولی حالا چرا می گم؟ به خاطر اینکه دیدم حیفه روز شهادت یکی از بزرگان باشه و هیچی ننویسم!

خوب حالا کی شهید شده؟ کسی که وقتی رفت مکه دو تا چیز از خدا خواست. اول اینکه اسیر نشه و شهید بشه. دوم اینکه مثل امام حسین (ع) .... ولش کن. مقدمه نچینم. شهید محمد ابراهیم همت. فرمانده لشکر 27 محمد رسول ا...

 اون وقتا که تو کتابای تاریخ بابام عکسای نبردای ایرانیا و رومیا رو می دیدم حسابی از اینهمه شجاعت کیفور می شدم. از این بابت که آریایی های نجیب ایرانی دلاورانه جلوی هجوم دشمن رومی با اونچه که داشتن و نداشتن به خاطر این مرز و بوم جنگیدن و فدای اون شدن.

 تصویر آریو برزن رو ندیدم اما شرح فداکاری های اون رو تو تاریخ ایران شنیدم ولی نمی دونم همت و همتای جنگ کی مثل آریو برزن آریایی در خاطره کودکان آینده این مرز و بوم رقم می خوره.سال هاست که از این گروه از قرماندهان بسیجی سالای دفاع مقدس شنیدیم اما یادمون نره که هنوز در مورد اونا کم گقتیم.

 هشت سال دفاع مقدس فرصتی رو رقم زد که از میون قشرای محتلف جامعه مردای بزرگی پا به عرصه جهاد بذارن. اونا بر خلاف فرمانده های بزرگ جنگی دنیا ، ستاد ، آجودان ، دفتر و دستک عریض و طویل نداشتن هیچ وقت با بونیفرم اتو کشیده و شق و رق میون نیروهای منظم جنگی جولان نمی دادن.هر جا که نشونی از خاکریز و جبهه بود اونا پا پیش گذاشتن و هر جا که نمادی از عشق ب هشهادت و فداکاری بود می شد حضور اونا رو حس کرد.

همت اگه اولی اونا نبود به طور قطع یکی از اونا بود. از مسیح کردستان گرفته تا باکری و خرازی و باقری و موحد و کاظمی و ... همه به نوعی فرمانده بسیجی بودن ، شاید بشه ادعا کرد هشت سال دفاع مقدس ایران تجربه جدیدی رو در زمینه بروز و ظهور فرماندهان جنگی تو منطقه خاور میانه و جهان رقم زد. فرماندهانی که در عین شجاعت و متانت از عیار بالای فداکاری و همت وطن پرستی برخوردار بودن.

 اونا الگوی وارستگی تو جنگ تحمیلی رو بار ه و بارها به نمایش گذاشتن. همراهی اونا با توده های زیرین نیروهای جنگی تو خاکرزای خاکی و شنی ، حضور تو سخت ترین شرایط مرگ و زندگی از اونا اسطوره های به یا موندنی خلق کرده.

هر جا که دشمن حضور داشت این فرماندهان جنگ ، کنار شیر مردا نقشه ها و ستاد فرماندهی حودشون و علم می کردن هر جا صحبت از حرکت به جلو بود اولین و آخرین نفرات بودن.

اگه بگم همت یه فرهنگی و معلم تمام عیار بود شاید از اخلاص بسیجی اون کم گثته باشم و اگه بگم همت یه فرمانده جنگی فداکار بود شاید همت بسیجی رو فراموش کرده باشم باید گفت که همت یه بسیجی تمام عیار بود و بس.

 نمی دونم... حالا حالا ها مونده تا بفهمیم کیا رو از دست دادیم. یا بهتر بگم بفهمیم کیا رو به دست آوردیم.

 بگذریم. امروز داشتم می رفتم طرف بالای چهار راه ولیعصر (عج) یهو دیدم که بلهههه... جلوی پارک دانشجو تعداد خفنی از بانوان مکرم حضور دارن و مشغول جیغ زدنن!   قیافه هاشونم به شدت تابلو می زد. ما هم که به شدت از این جور تجمعات حمایت می کنیم ( مخصوصآ با توجه به اینکه تعدادی ضعیفه در حال سخنرانی بودن! ) سریع خودمون رو قاطی کردیم که ببینیم اینا چی می گن! دیدم که لیدراشون یکی مرد بود یکی زن. یکم که پرس و جو کردم فهمیدم که به به! امروز روز جهانی نثوان مکرمه و این بانوان شریف دارن اعتراض می کنن که چرا حق زن و مرد تو این مملکت مساوی نیست! (البته ما خودمونم به این اذعان داریم! ولی بیشتر به ای که مردا حقوقشون کمه! باید بیشتر شه! ) بعد از یه مدت دیدم که نه بحث از اینم خارج شد و داره به نظام و دولت و شناسایی اسراییل و اینا کشیده می شه. ما همچنان در حال شنیدن این جیغ ای ممتد بودیم که یهو دیدیم که بلهههه. نیروی محترم انتظامی با 10 – 20 تا نیرو اومده به جنگ این ضعیفه ها! ضعیفه ها هم با کمک اراذل و اوباش و کیف و چماق و عصا و زنبیل به جنگ برخواستن! یه عده هم که جو گیر شده بودن شعار می دادن. حالا چی می گفتن؟ انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!! آحه چه ربطی داره؟!

من همچنان تو کف بودم که دیدم نهههه! 70 – 80 تا باتووووم!  حالا یکی به اینا بفهمونه من از اینا حمایت نمی کنم!  در حال در رفتن بودم که بهو یکی منو گرفت! گفتم که خدایا خرید دارم! گناه دارم! اصلآ انرژی هسته ای حق مسلم ما نیست! حقوق زن و مردم یکی نیست! کاندولیزا رایسم دختر بدی نیست (البته به چشم خواهر برادری! وگرنه کی از دختر 50 ساله خوشش می آد؟!) بعد یهو یکی گفت سلام سید! بدو دنبالشون! برگشتم دیدم که به به ! یکی از دوستان ناجایی ما رو گرفته. گفتم مرد مومن من دارم در می رم! همون لحظه یکی دیگه از دوستان رسید! از اون ور دیدم که به به! یکی از دوستان دیگه داره به این بانوان خط می ده که برین فلان شعار رو بدین. یا برین تو فلان مغازه. هماهنگه! سریع راپورتش رو به بچه های بسیج دادم اونا هم گرفتنش کردنش تو ماشین بردنش مقداد!   بعد همه ملت کپ کرده بودن که چی شده. فک می کردن من لیدر اراذلم!!! همش می گفتم چی شده! منم که عشق جو سازی ... بقیش رو خودتون  بفهمین دیگه!

بعدش خریدم رو هم کردم و صحیح و سالم برگشتم دفتر و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد!

 خوب این بود داستان امشب ما!!! شب خوش. تا دوشنبه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

از فردا این وبلاگ دوباره زنده می شه!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

سلام... كاميوتر خرابه... ته جيب بنده هم شته ها دارن ملق و جفتك بارو مي زنن! ايشالله تا آخر ماه مي خوام يه مقدار ارتقا بدم روي يه سري از دوستان رو كم كنم!

راستي به محض اينكه درست بشه يه برنامه برا وبلاگ دارم. يعني اينكه هر هفته دوشنبه ها و چارشنبه ها اينجا به روز مي شه. پس منتظر باشين تا آخر ماه چون به شدت مي خوام برگردم و احمدي نژاد و دار  و دستش رو بكوبم!!! (انتقاد از درون خيلي بيتره)

خلاصه اينكه خيلي چاكر دوستانم هستيم. منتظر باشين.

السابقون السابقون اولئك المقربون

آنان كه در جهاد از ديگران پيشي مي گيرنند همانا نزديك ترين به خداوندند

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

سلام!
بالاخره من دوباره برگشتم!
شرمنده خيلي وقت بود به روز نكرده بودم ولي خوب ديگه. هزار تا بدبختي داريم. اينجا مي افته برا آخراي كارامون. هر چي باشه ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت ( آره جون خودمون! )
خوب حالا هوس کردم يكم درباره خودم و وبلاگم بگم!
 يه روزي كه هويجوري داشتم تو وبلاگا مي گشتم يهو چشمم به يه وبلاگ افتاد... حرفاشو خوندم! خيلي به دلم نشست. حرفاي خودم بود. حرفاي دل خودم بود. حرفايي بود كه من به اونا به شدت عقيده داشتم. شعارش خيلي قشنگ بود. بزرگ نوشته بود: من ايرانيم ، ارمانم شهادت. شروع كردم خط به خط اين وبلاگ رو خوندم. زمينه هاي فكري من خيلي قبل تر ها شكل گرفته بود. قبل از سخنراني هاي دكتر عباسي. بعد از اونا احساس كردم كه مي تونم يه زير پايه قوي براي عقايدم درست كنم تا شالودش فقط تفكر جهاد باشه. تو جامعه ما خيلي به اين كلمه ظلم شده. تقريبآ هيچ كس به فكر اين كلمه نيست. حالا عمل سر جاي خودش.
 بعد از خوندن اين وبلاگ و يه وبلاگ ديگه ( كه اونو بعدآ معرفي مي كنم) دلم گرفت. گفتم كه خب ، حالا من حرفاي دلم رو كجا بزنم؟ يهو به فكرم زد يه وبلاگ بزنم. اولش گفتم كه ولش كن. كي به حرفاي من اهميت مي ده؟ اصلآ من كيم كه بخوام كسي به حرفم اهميت بده؟ بعد گفتم نه. كسي اهميت نده خوب. ما بچه حزب اللهي هاي وبلاگ نويس بايد باورمون اين باشه كه امام زمان مي خونه و ما براي امام زمان مي نويسيم. اين شد كه اومدم تو سرويس بلاگ فا اون موقع تازه شروع به كار كرد بود. اسم وبلاگ رو هم گذاشتم مجاهد تروريست.
اين جوري شد كه اينجا به دنيا اومد!   خيلي ها لطف مي كنن و منت مي ذارن و به اينجا سر مي زنن. خيلي ها هم كه ديگه ما رو شرمنده مي كنن و كامنتم مي ذارن ولي من خودم رو هنوز مديون سه تا وبلاگ مي دونم! يكيش تروریسم مقدسه! وبلاگي كه الان داره خاك مي خوره و منتظر كامنتاي دوستانه. وبلاگي كه فك مي كنم يكم انگيزه مي خواد برا كار. وبلاگي كه يه زماني همه بچه حذب الهي ها بهش سر مي زدن. ولي الان...


بگذريم. 24  آبان جلوي سفارت ايتاليا تجمعه!  پاشين بياين. فك كنم بعد از تسخير سفارات انگليس و فرانسه و آلمان نوبت سفارت ايتاليا باشه!  خبر هاي بعدي متعاقبآ اعلام حواهد شد!   


حالا برسيم به يه موضوع ديگه. موضوع حرفاي رييس جمهورمون.
اول يه چيزي بگم. خيلي از بچه حذب اللهي ها هنوز نمي تونن قبول كنن كه احمدي نژاد خوب يا بد رييس جمهور منتخب اين مردم و مخصوصآ بچه حزب اللهي هاست. پس شما حق ندارين كه توهين كنين.  انتقاد با توهين فرق داره ها. انتقاد حق همست. همونجوري هم كه رهبر مملكت گفت اگه يه زماني كم كاري و اشتباه از دولت سر بزنه اول مدعي خود منم. پس تا وقتي رهبر هيچ چي نگفته خواهشآ حداقل تو خودمون درگيري درست نكنيم.
حالا چي مي خواستم بگم؟ مي خواستم بگم كه دمش گرم اين احمدي نژاد. هر چند به نظر من اين كابينه يه پشتوانه فكري خيلي محكم نداره و آبادگران يه حذب عمل گراست و يه نظام پرگماتيسته و عمل گرايي بعد يه مدت روزمرگي پيدا مي كنه ولي با اين حال اين حرفي كه زد كه اسراييل بايد از نقشه جهان محو شه نشون از دل و جرات و پايبنديش به حرفاي حضرت امامه. هر چند خيلي ها ميان مي گن كه تو اين زمان كه ايران داره درباره انرژي هسته اي بحث مي كنه اين حرفا رو نبايد زد ولي بهشون مي گم كه پس كي بايد اين حرفا رو زد؟ تو هر زماني اوباش صهيونيست يه گيري به ما مي دن اگه بخوايم به خاطر گير دادن اونا هيچي نگيم كه بايد دهنمون رو تا ابد ببنديم.
راستي هر كي اومده به من لينك داده يه خبر بهم بده تا من لينكش رو بذارم. فعلآ بي خيال بلاگ رولينگ شدم.

هر چند خيلي حرف دارم ولي شما كه بيكار نيستين! برين چارتا چيز درست و حسابي بخونين! دهه!  
يا علي مدد 

بياييد پرچمي را كه تحت آن مي جنگيم آرمان مقدس رهايي بشر باشد تا مردن در زير رنگ هاي پرچم ها!

اگر بخواييم فقط صحنه هاي فعلي مبارزه مسلحانه را ذكر كنيم براي يك آمريكاي لاتيني ، يك آسيايي ، يك آفريقايي و حتي يك اروپايي به يك اندازه با شكوه و خواستني است

          ارنستو چه گوارا

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا   | 

بسم الله الرحمن الرحيم
سلام ، منو بگيرين
بفرمايين شاعر نبوديم كه شديم   هر کی از خونه در می ره یا شاعر می شه یا آهنگ ساز یا مداح! البته من از خونه در نرفتما  
مي دونم الان خيلي هاتون دارين فحش مي دين كه چرا اينقدر دير به دير به روز مي كنم! ولي خوب 1- يه مدت آدم وبلاگ زدگيش مي گيره 2 اينكه مملكت گل و بلبله!   بيام به چي گير بدم آخه؟ فقط مي خواستم درباره اين سفارت انگليس بنويسم كه يكم كار اومد رو سرمونو و موضوع قديمي شد. ولي جاتون خالي كه نه ، عجب كتكي خورديم!!!   براي اونايي كه اينجور ماجراجويي ها رو دوس دارن ( عين خودم ) بگم كه 13 آبان قراره به جاي سفارت آمريكا بريم سفارت انگليس. منتظر همه هستما. بياين. فقط كتك خوردنتون پاي خودتونه! بعدآ نياين بگين چرا ما رو دعوت كردي.  به صرف گل و شيريني نمي ريم!‌ مي ريم اونجا يا كتك بخوريم يا سفارت رو بگيريم! كه در صورت اول طرفمون نيروي انتظاميه و باتوماش  در صورت دوم وزارت اطلاعاته و نيروهاش! 
مي بينم كه اذان شد!  ماه رمضون مبارك همتون  ... يا علي مدد. مسواک قبل اذان یادتون نره


ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم و يعلم الصابرين

گمان مى‏كنيد به بهشت داخل خواهيد شد بدون آنكه خدا امتحان كند و آنان كه جهاد در راه دين‏كرده و آنها كه در سختيها صبر و مقاومت كنند مقامشان را بر عالمى معلوم گردان.    آل عمران ۱۴۱
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 4:55 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا   |